افسوس و حسرت  در سينه  بسي هوايي جانکاه دارم
شنيده  صداي  تو لبيک سر نداده تني بي جان دارم

زنده نباشد  ز ا شک خون ، اين دل مرده ام
اي کاش که بميرد اين نفس ناليده ام

کجا به چه بهانه با کدامين رمق روم
اي زمين و اي زمان شوريده سر می روم

---------- «مسافرزمان»--------
صبوي را صبر بر باد سپري کرد          باد را نفسي پر سوز گذری کرد

از سوزش ِ سوزَش ، جان  سوخت و زمان سپری کرد

---------- «مسافرزمان»--------