سوختن
افسوس و حسرت در سينه بسي هوايي جانکاه دارم
شنيده صداي تو لبيک سر نداده تني بي جان دارم
زنده نباشد ز ا شک خون ، اين دل مرده ام
اي کاش که بميرد اين نفس ناليده ام
کجا به چه بهانه با کدامين رمق روم
اي زمين و اي زمان شوريده سر می روم
---------- «مسافرزمان»--------
صبوي را صبر بر باد سپري کرد باد را نفسي پر سوز گذری کرد
از سوزش ِ سوزَش ، جان سوخت و زمان سپری کرد
---------- «مسافرزمان»--------
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 19:57 توسط محمد
|